خرید بک لینک
با نگاهی خیره به سرامیک کف مطب و در حالی که با انگشت کوچک دست راستش به آرامی پشت دست دیگرش را میخاراند وارد اتاق دکتر میشود:_سلام دکتر.+سلام عزیزم خوش اومدی اوضاع چطوره؟_چندان خوب نیست... (نگاهش از را از کف اتاق میگیرد و به پنجره ی باز اتاق و باران خیره میشود).+حالاتی که تعریف کردی؛ صداها، تصاویر... کاملن رفع شدن یا هنوز..._بله ولی مسئله این نیست...دکتر در حالی که دستی به ائتهایی ریش پروفسوری اش میکشد و عینکش را صاف میکند میگوید:+کامل توضیح بده؛ عوارض قطع داروها رفع شده؟ متقابلن عینکش را صاف میکند و مشخص میشود که نگاهش از خیرگی کامل به پنجره خارج شده است و نیم نگاهی هم به دکتر دارد؛ در چشمان دکتر نگاه میکند و میگوید:_از وقتی داروها رو قطع کردید کنترل احساسات دیگران رو به کلی از دست دادم... نوشته شده توسط ژیلت در جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۹۵ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:18

کیس کامپیوترش را به تعمیرکار نشون داد؛ حرف میزدند ولی چندان متوجه حرفهای خودش و تعمیرکار نبود. اواخرش تعمیرکار یک بند حرف میزد و خاطره ای تعریف میکرد؛ فقط میفهمید خاطره در مورد مطب چشم پزشکی است و اما چیزی که به وضوح میشنید این بود که تعمیرکار با تاکید و تکرار و هیجان میگفت "تو نمیبینی" و مدام میخندید و میگفت "تو نمیبینی"؛ او هم در جوابش سعی میکرد لبخند بزند. وقتی از ساختمانی که مغازه ی تعمیرکار در آن بود بیرون آمد احساس کرد که واقعا نمیبیند؛ حداقل درصد زیادی از چیزهایی را که قبلا میدیده است. به راه افتاد... نوشته شده توسط ژیلت در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:18

صفحه بندی